برايم هميشه سوال بود
زمين به اين سنگيني
اينهمه گردش و دوران و سرعت زاويه اي
خدا کجا و چگونه آن را به آسمان چفت و بست کرده
که خيالش تخت تخت باشد
سه شنبه شب بود که جوابم را پيدا کردم
يک بيابان پر از عاشق
يک جمکران پر از منتظر
دمشان ايک نعبد بود و بازدمشان ايک نستعين
سه شنبه شب جايي بوديم که معلوم نبود زمين است يا آسمان
مستي نه از پياله نه از خم شروع شد
از جاده سهشنبه شب قم شروع شد
آيينه خيره شد به من و من به آيينه
آن قدر خيره شد که تبسم شروع شد
خورشيد ذرهبين به تماشاي من گرفت
آنگاه آتش از دل هيزم شروع شد
وقتي نسيم آه من از شيشهها گذشت
بيتابي مزارع گندم شروع شد
موج عذاب يا شب گرداب؟! هيچ يک
دريا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از فال دست خود چه بگويم که ماجرا
از ربناي رکعت دوم شروع شد
در سجده توبه کردم و پايان گرفت کار
تا گفتم السلام عليکم ... شروع شد
شعر از برادر عزيزم فاضل نظري
نوشته شده توسط : محمد مهدي جلال مآب
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ