سحرگاه گيسوانت - فلک را سقف بشکافيم

+ سحرگاه گيسوانت

پنجشنبه 12 ارديبهشت 1387 ساعت 11:41 عصر

بيا و ببين اطرافيانم را


که حيران و سرگشته بي خوابي هاي من گشته اند.


نيمه شب ها بر مي خيزم


بي هيچ نافله و شفع و وتري


و در حياط منزل خيره به ماه مي مانم.


آخر آنها نمي دانند که تو در شبانه روز فقط يک باز شانه بر زلف هايت مي زني،


و آن سحرگاهان است.


واي از آن لحظه‏ي صبح که عطر گيسوانت در شهر مي پيچد.


نوشته شده توسط : محمد مهدي جلال مآب

نظرات ديگران [ نظر]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[20/4/1387- 5:17 ع] روز جلبک و وزغ روز صدف و مرواريد
[22/2/1387- 11:46 ع] همه‏ي نماز‏هايم را باطل کردي، با‏مرام
[22/2/1387- 11:45 ع] ايکاش تو همچو اينها بودي و من همچو آنها
[22/2/1387- 11:44 ع] نشانه هاي تويي که نيستي
[22/2/1387- 11:41 ع] مردان تاليايي
[12/2/1387- 11:42 ع] زيرزمين بهشت
[12/2/1387- 11:41 ع] سحرگاه گيسوانت
[7/2/1387- 9:1 ص] نظر به نامحرم
[7/2/1387- 8:41 ص] در عالم تشبيه
[1/2/1387- 11:8 ع] جاي ميان زمين و آسمان
[1/2/1387- 11:8 ع] دم دروازه بهشت
[آرشيو شده ها]