بيا و ببين اطرافيانم را
که حيران و سرگشته بي خوابي هاي من گشته اند.
نيمه شب ها بر مي خيزم
بي هيچ نافله و شفع و وتري
و در حياط منزل خيره به ماه مي مانم.
آخر آنها نمي دانند که تو در شبانه روز فقط يک باز شانه بر زلف هايت مي زني،
و آن سحرگاهان است.
واي از آن لحظهي صبح که عطر گيسوانت در شهر مي پيچد.
نوشته شده توسط : محمد مهدي جلال مآب
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ