زيرزمين بهشت - فلک را سقف بشکافيم

+ زيرزمين بهشت

پنجشنبه 12 ارديبهشت 1387 ساعت 11:42 عصر

همسر عزيزم


الآن که اين نامه را برايت مي نويسم، يک هفته است که از محشر مي گذرد؛ يک هفته است که از هم جدا شده ايم و يک هفته است که ما را آورده اند زير زمين بهشت؛ جنب موتورخانه و تاسيسات عريض و طويل قسمت شمال شرقي بهشت، همان جا که تو هستي.


اين جدايي اصلا برايم قابل فهم نبود.


همان روز يک اعتراض نامه برايشان نوشتم و گفتم آخر اين چه عدالتي است. من و همسرم در تمام مراحل زندگي در کنار هم بوديم؛ اگر مسجدي رفتيم يا هيئتي شرکت کرديم، هميشه با هم بوديم.


اگر صدقه و خيراتي داديم، با هم تصميم گرفتيم از خرج زندگي بزنيم و انفاق کنيم.


آخر چرا او را به بهشت فرستاديد و مرا به موتور خانه بهشت.


باورت نمي شود. ديشب يک تيم تحقيق و تقحص آمده بودند به اعتراض من رسيدگي کنند.


دي وي دي اعمال و من و تو هم همراهشان بود. همان که روز محشر به گردنمان آويزان کرده بودند.


اکثر ستون‏ها و رديف هاي اعمالمان شبيه هم بود مگر يکي؛ که گويا ضريب تعيين کننده اي هم براي آن ستون در نظر گرفته بودند.


پرسيدم: اين ستون چيه؟ چرا براي همسرم اين ستون اينقدر درخشان و نوراني است و براي من بي فروغ و سرد.


آنها پاسخ دادند: چادر.


همين يک کلمه.


همان که در تابستان و زمستان هر وقت از خانه بيرون مي رفتيم بر سرت مي انداختي و چقدر زيبا تر مي شدي.


و من -که شکر بر سر من- گاهي وقتها به تو مي گفتم که به نظر من پوشش کامل الزاما به چادر نياز ندارد.


ولي تو حرفهايي مي زدي که من تازه آنها را مي فهمم.


 چرا که اينجا مسئولان تحقيق و تفحص هم همان حرفها را مي زنند.


و من تازه مي فهمم که چادر مشکي تو فقط يک پوشش و حجاب نبود.


يک شعار بود.


يک شعار بلند هم ملي و هم مذهبي.


بيعت زنانه‏ات بود با حکومت صالحان.


برايت هم وضو بود هم نماز و هم روزه.


پس تو هميشه دائم الوضو بودي و دائم الصلاه و دائم الصوم.


پس بهشت گوارايت.


تو لايقش بودي


حالا آنچه بيشتر مرا رنج مي دهد اينست که در تمام حياتمان تو را نشناخته بودم.


بگذريم...


تو بگو...


چه خبر از آن بالا


بببين! يک سوال. آن بالا چه خبر است که ماشاء الله در شبانه روز يک لحظه موتورخانه‏ي اينجا خاموش نمي شود.


به گمانم اهالي آنجا روزي دو سه بار، وقت و بي وقت دوش و غسل به جا مي آوردند.


مي دانستي آنچه بيش از همه اهالي اينجا را غذاب مي دهد همين صداي موتورخانه‏ي هميشه روشن است، چرا که مي دانند چه نعمت هايي را از دست داده اند.


اصلا باورم نمي شد يک روز صداي موتورخانه وسيله عذابم باشد.


راستي...


يک سوال ديگر؛ به شرط آنکه قول بدهي از دستم ناراحت نشوي.


عزيز، اين حوري و عروس بهشتي که خدا وعده‏اش را در قرآن داده بود، راستي راستي آنجا وجود دارد؟


قربانت
شوهرت


نوشته شده توسط : محمد مهدي جلال مآب

نظرات ديگران [ نظر]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[20/4/1387- 5:17 ع] روز جلبک و وزغ روز صدف و مرواريد
[22/2/1387- 11:46 ع] همه‏ي نماز‏هايم را باطل کردي، با‏مرام
[22/2/1387- 11:45 ع] ايکاش تو همچو اينها بودي و من همچو آنها
[22/2/1387- 11:44 ع] نشانه هاي تويي که نيستي
[22/2/1387- 11:41 ع] مردان تاليايي
[12/2/1387- 11:42 ع] زيرزمين بهشت
[12/2/1387- 11:41 ع] سحرگاه گيسوانت
[7/2/1387- 9:1 ص] نظر به نامحرم
[7/2/1387- 8:41 ص] در عالم تشبيه
[1/2/1387- 11:8 ع] جاي ميان زمين و آسمان
[1/2/1387- 11:8 ع] دم دروازه بهشت
[آرشيو شده ها]