آن ظهر پاييزي که همراهت بيقراري مي کرد و به خود مي لرزيد،
آن ظهر پاييزي که شماره ام را بر روي صفحه همراهت ديدي،
آن ظهر پاييزي ديدي که صفر نهصد و سي و دو، شروع شماره هاي من است،
آن ظهر پاييزي، آخر تو چرا پاسخ مرا دادي؟
و همصحبتم شدي؟
و همراهم شدي؟
مگر نمي دانستي که مردان تاليايي را ماندني در کار نيست،
مگر نمي دانستي آنها يک روز بالاخره شماره شان را واگذار خواهند کرد،
يا آن را در داخل کمدشان يا جايي ديگر بايگاني خواهند کرد.
آنها يک روز همراه اول را بر تاليا ترجيح خواهند داد،
و آن روز است که اگر دلت بي تابي کند، راه به جايي نخواهد برد.
تو که مي دانستي مردان تاليايي را ماندني در کار نيست.
تو آخر چرا؟
نوشته شده توسط : محمد مهدي جلال مآب
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ