+ همهي نمازهايم را باطل کردي، بامرام
ديدي محمد چه خاکي بر سرم شد
بايد نماز اين سالهاي نبودنت را قضا کنم. مي دانستم همسر تو شدن کار سختي است ولي نمي دانستم اينقدر.
همه نماز هايم را باطل کردي با مرام.
من نمي گويم، واعظ شهرمان اينطور مي گويد.
ديشب رفته بودم مسجد محله مان. بعد از نماز واعظ به منبر رفت و از توجه در نماز مي گفت.
مي گفت بر نمازگذار واجب است در حين نماز تمام توجه اش را به کلمات و معاني آنها متمرکز کند.
و من بر خود ناگهان لرزيدم.
از پشت پرده بلند بلند برايش شرح حالم را گفتم و او با کمي مکث پاسخ داد گمان کنم نمازهايتان باطل است خواهر.
بيچاره شدم محمد.
مي داني چه برايش گفتم؟
برايش گفتم:
«محمد در همه نمازهايم حضور دارد؛
تکبيرة الاحرام که مي گويم، ياد سالهاي انقلاب مي افتم؛ با محمد مي رفتيم تظاهرات و او هميشه مشت هايش را گره مي کرد و بلنـــــــد اللهاکبر فرياد مي زد.
حمد و سوره را با لحن محمد مي خوانم، همان لحني که هرگاه مي رفتيم بهشت زهرا شمره شمره بر مزار دوستان شهيدش مي خواند و اشک مي ريخت.
رکوع وسجود، مرا به ياد آن لحظاتي مي اندازد که محمد متعجب مي شد و با لهجه آذري اش چه شيرين مي گفت سبحــــــانالله.
قنوت که اصلا همان ذکر قنوت محمد است:
اللهم احفظ قائدنا بالقرآن
اللهم انصر جيوشنا بالقرآن
اللهم ارزقنا توفيق شهادة في سبيلک
به تشهد که مي رسم، اصلا چشمانم سياهي مي رود و بيمارستان اهواز و آخرين لحظات بودنش در جلوي چشمانم نقش مي بندد. شمرده شهادتين گفت و سلامي به حضرت اباعبدالله و پرکشيد.»
اينها را براي واعظ شهر مي گفتم و بعضي از اهالي مسجد تمسخر مي کردند و برخي تعجب.
ولي واعظ شهر فقط گوش مي داد.
محمد با اين بي نمازي من، بودنم اصلا به صلاح نيست.
دخترمان هم که ديگر بزرگ شده، خانواده حاج داوود هفته پيش آمده بودند خواستگاري دخترمان براي پسرشان.
واقعا همديگر را مي خواهند.
ديگر کاري من اينجا ندارم.
فکري کرده ام که ديگر دوريمان تمام شود و مثل گذشته در کنار هم باشيم.
...
چفيه ترکش خورده ات را امشب جانمازم مي کنم.
عکس هايت را از آلبوم عکس هايمان که بعد از رفتنت، بازش نکرده ام، بيرون مي آورم و به دور سجاده ام پخش شان خواهم کرد.
از آن عطر مخصوصت که بيش از بيست سال است دستنخورده مانده، به چادر نمازم مي زنم و قامت مي بندم و باز با همان لحن تو شروع مي کنم به غرق شدن در نماز مغرب.
با اين وصف حال، شک ندارم که سالم به قنوت نخواهم رسيد چه برسد به تشهد و سلام.
نوشته شده توسط : محمد مهدي جلال مآب
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ