+ روز جلبک و وزغ روز صدف و مرواريد
روز جلبک و وزغ روز صدف و مرواريد
اگر تو هم يک روز بيايي اينجا و اين همه جلبک و وزغ را در اين مرداب ببيني، مثل من خيال خواهي کرد که اينجا تا ابد مرداب خواهد ماند و جلبک ها و وزغ ها تا ابد خودنمايي خواهند کرد.
خيال خواهي کرد که تعفن از اينجا نخواهد رفت و خيال خواهي کرد که اينجا ديگر جايي براي قناري ها و شانه به سر ها و کبوتران و ياکريم ها نيست.
ولي من که سالهاست محکوم به زيستن در همين حوالي هستم به يقين در يافته ام که اين مرداب چه مرواريد هايي که در اعماق خود جاي داده است.
آخر اينجا روزگاري درياچه اي مواج بوده است که در پي خشک شدن رودخانه هايي که به آن سرازير مي شد روز به روز تحليل رفت و حالا به اين روزگار در آمده است.
ولي من از يک بابت خوشحالم
خوشحالم که همه آن مرواريد ها که هر يک در دل صدفي متانت و حيا را مشق مي زنند در کف برکه در کنار هم از ديد کلاغ ها و قورباغه ها و پشه ها و مگس ها محفوظ اند.
در کف مرداب اند، ليکن انس آنها با کبوتر ها و يا کريم ها و شانه به سر ها ست.
گويا آنها در آسمانها شناخته تر از زمين اند.
امروز اگر بيايي و کنار مرداب بياستي خواهي ديد که انبوه وزغ ها بر اين مرداب حکومت مي کنند. خدا وزغ را برهنه آفريد و زشت و وزغ مسحور اين برهنگي است.
روز و شب در همديگر مي تنند، مي آميزنند و آروغ مي زنند وفلسفه پوشش را به زير سوال سوال مي برند و از آزادي خود در برهنه بودن لذت مي برند.
ليکن مرواريد را قرابت عجيبي است با صدف.
صدف از جنس حريم است و ذره اي ضعيف را به درون خود راه مي دهد و از آن محافظت مي کند و آن را رشد مي دهد تا روزگاري مرواريد گرانبهايي مي شود.
گرانبهايي که هيچ قورباغه اي قدر آن را نمي داند و حتي شايد آن را به استهزا بگيرد.
ليکن من به آن همه کتاب قفسه هاي کلبه ام ايمان دارم.
کتاب ها مي گويند روزگاري خواهد رسيد که مصائب بالا مي گيرد...
چه بسيار مرواريد هايي که از عزلت به تنگ مي آيند و صدف مي درند و به همنشيني و عيش با وزغ ها روي مي آورند...
چه بسيار مرواريد هايي که آرزوي مرگ مي کنند از اين همه نا زيبايي...
روزگاري خواهد رسيد که مصائب بالا مي گيرد...
و اسب سواري خواهد آمد که در پي آمدنش رودخانه ها دوباره جان مي گيرند...
جلبک ها به کنار مي روند...
آب حيات بخش به مرداب روانه خواهد شد...
درختان اطراف مرداب منزلگاه کبوتران و ياکريم ها و شانه به سر ها خواهد شد...
روزگاري خواهد رسيد که حکومت مرداب با مرواريد هاي صدف نشين خواهد بود...
بيا اينجا...
بيا و مرداب را ببين...
بيا به کلبه ام و کتاب هايم را بخوان و همچو من هر شام از نيمه تا سپيده براي آمدن اسب سواري که در جگر بغضي هزار ساله و بر لب نام مادري بيست ساله را دارد دعا کن.
آميـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
نوشته شده توسط : محمد مهدي جلال مآب
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ