بهار 87 - فلک را سقف بشکافيم

+ از تمام پيرزن هاي اين شهر

يکشنبه 1 ارديبهشت 1387 ساعت 11:7 عصر

فرهاد بيستون مي تراشيد


و خسرو با جاه و جلالش دل شيرين بدست مي آورد


زندگي خوب يا بد جريان داشت


 


ليکن من هنوز سر از کار آن پيرزن در نياورده ام که يک روز ظهر آمد


و خبر کام گرفتن خسرو وشيرين را براي فرهاد بازگو کرد


 


خودش را به کشتن داد و فرهاد را به جنون


 


براي همين است که از تمام پيرزنهاي اين شهر هراسناکم


نوشته شده توسط : محمد مهدي جلال مآب

نظرات ديگران [ نظر]


+ اين غزل هاي پر از ايهام

يکشنبه 1 ارديبهشت 1387 ساعت 11:7 عصر

ديوان حافظ ورق ورق شده ام


تفال هاي هر روز و شبم


نيمه شبي بيا و اين غزل هاي


پر از ايهام و استعاره را برايم تفسير کن


نوشته شده توسط : محمد مهدي جلال مآب

نظرات ديگران [ نظر]


+ ببين بيا دعا کنيم که فرزندمان پسر باشد.

سه‏شنبه 27 فروردين 1387 ساعت 1:23 عصر

ببين بيا دعا کنيم که فرزندمان پسر باشد.


آخر من تاب بزرگ کردن يک دختر را ندارم.


تربيت يک دختر خيلي سخت است.


اگر اشتباه تربيتش کنيم يک شهر را بهم مي ريزد


و اگر سالم باشد و پاک بماند يک شهر براي بهم ريختن او تلاش خواهند کرد.


دختران امروز را که مي بينم تنم مي لرزد


اينها از اينکه پوشش کامل و حجاب درست و درماني داشته باشند شرم مي کنند.


در تمام جواني افسونگري مي کنند و


بهنگام ازدواج تجارت.


بيا و رضايت بده از خدا يک پسر بخواهيم.


باور کن تار و پود وجود من توان زل زدن معصومانه دخترم را نخواهد داشت


چه برسد اگر معصوميت از چشمان و نفس هايش رخت ببندد.


ببين اگر يک روز برگشت به من گفت :«پدر تو مرا درک نمي کني، دنياي من با شما خيلي فرق دارد.»


من چه جوابش بدهم.


چگونه برايش بگويم که در روزگار جواني ما هم «هوس» خلق شده بود و من با چه جان کندني دلم را رام کردم تا منزلگاه مادرت شد


ببين پسر را بلدم پگونه تربيت کنم.


اگر يک روز سيگار کشيد، آنچنان سيلي اي به گوشش خواهم زد که برق از سرش بپرد


بعد اشکم را از چشمانم جاري مي کنم


پسرک کم خواهد آورد.


ادب مي شود.


ولي دختر را نمي شود سيلي زد


يعني من نمي توانم


فقط لبخند مي زنم و لب مي گزم


حتي نمي گذارم رطوبت چشمهايم را حس کند


چه برسد به لرزيدن شانه هايم را


آخر دختر نبايد ضعف پدرش راببيند


بايد برايش همچون يک کوه استوار باشي


حتي اگر قرار باشد از درون بشکني و فرو بريزي


ببين من مي ترسم از عهده اينها بر نيايم


مي ترسم زوزه گرگ را از آواز قناري بازنشناسد


مي ترسم روزي برود و ديگر باز نگردد.


 


ببين چرا اينگونه نگاهم مي کني


حرفهايم را قبول نداري


خوب خودم هم قبول ندارم


خودم هم مي دانم بيراه گفتم


اصلا بيا از خدا بخواهيم هر چه مي خواهد بدهد چه دختر چه پسر


فقط تربيت هر کدامشان با خودش


 


ببين اصلا بيا با تمام نداري هايمان فاطميه امسال کاري بکنيم


اصلا تو آشي، شله زردي، چيزي درست کن


و من هم در شهر پخش خواهم کرد


به دلم افتاده فاطميه امسال اتفاق هاي خوبي خواهد افتاد


پس ديگر نگرا نباش


فقط بخند 


نوشته شده توسط : محمد مهدي جلال مآب

نظرات ديگران [ نظر]


+ باران

سه‏شنبه 27 فروردين 1387 ساعت 1:20 عصر

هر گاه باران مي بارد


 دلم


همچو زلفت


بهم مي پيچد


 


باران من آهسته تر ليکن هميشه ببار


نوشته شده توسط : محمد مهدي جلال مآب

نظرات ديگران [ نظر]


+ داستان پينوکيو

سه‏شنبه 27 فروردين 1387 ساعت 1:19 عصر

ايکاش داستان پينوکيو را نشنيده بودي


تا هر گاه برايت حرف مي زنم اينگونه به بيني ام خيره نمي شدي!


نوشته شده توسط : محمد مهدي جلال مآب

نظرات ديگران [ نظر]


+ يادت مي آيد؟

چهارشنبه 21 فروردين 1387 ساعت 1:12 صبح

يادت مي آيد مي گفتي بايد براي وضع حجاب در دانشگاهها کاري بکنيم


و من مي گفتم مگر چکار مي توان کرد ... بيخيال شو ... در دوران غيبت از ما کاري ساخته نيست ... شايد نتيجه معکوس بدهد.


يادت مي آيد مي گفتي هر بار از بسيج خواهران خواسته اي براي اين موضوع راهکار و طرحي بدهند آنها جواب داده اند: برادران خود را وارد اين قضيه نکنند که اوضاع بدتر خواهد شد.


يادت مي آيد مي گفتي حراست و رياست و معاونت و حتي نهاد دانشگاه محالف يک برخورد مستقيم با افراد خاطي بودند و دانشجويان مذهبي را هم از اين کار برحذر مي داشتند.


يادم مي آيد رفتي قم و وقتي برگشتي تکليف خودت را مي دانستي.


بروشور هايي را چاپ کرده بودي که در آنها توضيخ داده بودي رعايت حجاب يک وظيفه قانوني، عرفي، شرعي، ايراني و اخلاقي و حتي انساني است و اسمش را گذاشته بودي «زلف بر باد نده».


هيچ گروه و تشکلي حاضر به توزيع آنها نشد، نه بسيج و نه هيات و نه کانون.


خودت رفتي به ميانه جمع...


روزي 100 تا، 150 تايشان را پخش مي کردي دقيقا به همان کساني که از نظر تو خطايشان از خط قرمز ها گذشته بود.


يادت مي آيد به تو گفتم به هر کدام از اين دخترکان که مي خواهي کاغذ ها را بده اما تو را بخدا به آن مو بوري که هر روز پژوي پارسش را مي آورد جلوي دانشکده کامپيوتر پارک مي کند از اين بروشور ها جيزي نده. آخر از آن هشتم مارسي هاي تيل است، پدرش استاد فلان دانشکده خودمان است و اصلا بزرگ شده کاناداست.


اما به گوشَت نرفت


هر روز مي رفتي و زير برف پاک کن ماشينش «زلف بر باد نده» مي گذاشتي .


 


يادت مي آيد يک شب چگونه مقابل خانه تان کتک خوردي. زنجير، چوب، چماق و حتي با نوک تيزي يک يادگاري بر روي گونه هايت.


همه اينها را به ياد مي آوري؟


آمدم بيمارستان تا بگويم بچه ها يک دنيا از آن بروشور ها چاپ کرده اند.


بسيج دانشگاههاي اميرکبير و علامه و تهران شمال هم تقاضا داده اند.


کار خودت را کردي


خدا خيرت دهد


راستي بگو اصلا اينها را مي شنيدي يا اراذل گوشهايت را هم همچون چشمت به فنا داده اند؟


آهاي با تو ام.


پس چرا در اين مدت دائم با لبخند سرت را تکان مي دادي؟ 


نوشته شده توسط : محمد مهدي جلال مآب

نظرات ديگران [ نظر]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[20/4/1387- 5:17 ع] روز جلبک و وزغ روز صدف و مرواريد
[22/2/1387- 11:46 ع] همه‏ي نماز‏هايم را باطل کردي، با‏مرام
[22/2/1387- 11:45 ع] ايکاش تو همچو اينها بودي و من همچو آنها
[22/2/1387- 11:44 ع] نشانه هاي تويي که نيستي
[22/2/1387- 11:41 ع] مردان تاليايي
[12/2/1387- 11:42 ع] زيرزمين بهشت
[12/2/1387- 11:41 ع] سحرگاه گيسوانت
[7/2/1387- 9:1 ص] نظر به نامحرم
[7/2/1387- 8:41 ص] در عالم تشبيه
[1/2/1387- 11:8 ع] جاي ميان زمين و آسمان
[1/2/1387- 11:8 ع] دم دروازه بهشت
[آرشيو شده ها]