فلک را سقف بشکافیم

+ روز جلبک و وزغ روز صدف و مروارید

پنجشنبه 20 تیر 1387 ساعت 5:17 عصر

روز جلبک و وزغ     روز صدف و مروارید


اگر تو هم یک روز بیایی اینجا و این همه جلبک و وزغ را در این مرداب ببینی، مثل من خیال خواهی کرد که اینجا تا ابد مرداب خواهد ماند و جلبک ها و وزغ ها تا ابد خودنمایی خواهند کرد.


خیال خواهی کرد که تعفن از اینجا نخواهد رفت و خیال خواهی کرد که اینجا دیگر جایی برای قناری ها و شانه به سر ها و کبوتران و یاکریم ها نیست.


ولی من که سالهاست محکوم به زیستن در همین حوالی هستم به یقین در یافته ام که این مرداب چه مروارید هایی که در اعماق خود جای داده است.


آخر اینجا روزگاری دریاچه ای مواج بوده است که در پی خشک شدن رودخانه هایی که به آن سرازیر می شد روز به روز تحلیل رفت و حالا به این روزگار در آمده است.


ولی من از یک بابت خوشحالم


خوشحالم که همه آن مروارید ها که هر یک در دل صدفی متانت و حیا را مشق می زنند در کف برکه در کنار هم از دید کلاغ ها و قورباغه ها و پشه ها و مگس ها محفوظ اند.


در کف مرداب اند، لیکن انس آنها با کبوتر ها و یا کریم ها و شانه به سر ها ست.


گویا آنها در آسمانها شناخته تر از زمین اند.


امروز اگر بیایی و کنار مرداب بیاستی خواهی دید که انبوه وزغ ها بر این مرداب حکومت می کنند. خدا وزغ را برهنه آفرید و زشت و وزغ مسحور این برهنگی است.


روز و شب در همدیگر می تنند، می آمیزنند و آروغ می زنند وفلسفه پوشش را به زیر سوال سوال می برند و از آزادی خود در برهنه بودن لذت می برند.


لیکن مروارید را قرابت عجیبی است با صدف.


صدف از جنس حریم است و ذره ای ضعیف را به درون خود راه می دهد و از آن محافظت می کند و آن را رشد می دهد تا روزگاری مروارید گرانبهایی می شود.


گرانبهایی که هیچ قورباغه ای قدر آن را نمی داند و حتی شاید آن را به استهزا بگیرد.


لیکن من به آن همه کتاب قفسه های کلبه ام ایمان دارم.


کتاب ها می گویند روزگاری خواهد رسید که مصائب بالا می گیرد...


چه بسیار مروارید هایی که  از عزلت به تنگ می آیند و صدف می درند و به همنشینی و عیش با وزغ ها روی می آورند...


چه بسیار مروارید هایی که آرزوی مرگ می کنند از این همه نا زیبایی...


روزگاری خواهد رسید که مصائب بالا می گیرد...


و اسب سواری خواهد آمد که در پی آمدنش رودخانه ها دوباره جان می گیرند...


جلبک ها به کنار می روند...


آب حیات بخش به مرداب روانه خواهد شد...


درختان اطراف مرداب منزلگاه کبوتران و یاکریم ها و شانه به سر ها خواهد شد...


روزگاری خواهد رسید که حکومت مرداب با مروارید های صدف نشین خواهد بود...


بیا اینجا...


بیا و مرداب را ببین...


بیا به کلبه ام و کتاب هایم را بخوان و همچو من هر شام از نیمه تا سپیده برای آمدن اسب سواری که در جگر بغضی هزار ساله و بر لب نام مادری بیست ساله را دارد دعا کن.


آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن


نوشته شده توسط : محمد مهدی جلال مآب

نظرات دیگران [ نظر]


+ همه‏ی نماز‏هایم را باطل کردی، با‏مرام

یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 ساعت 11:46 عصر

دیدی محمد چه خاکی بر سرم شد


باید نماز این سالهای نبودنت را قضا کنم. می دانستم همسر تو شدن کار سختی است ولی نمی دانستم اینقدر.


همه نماز هایم را باطل کردی با مرام.


من نمی گویم، واعظ شهرمان اینطور می گوید.


دیشب رفته بودم مسجد محله مان. بعد از نماز واعظ به منبر رفت و از توجه در نماز می گفت.


می گفت بر نمازگذار واجب است در حین نماز تمام توجه اش را به کلمات و معانی آنها متمرکز کند.


و من بر خود ناگهان لرزیدم.


از پشت پرده بلند بلند برایش شرح حالم را گفتم و او با کمی مکث پاسخ داد گمان کنم نمازهایتان باطل است خواهر.


بیچاره شدم محمد.


می دانی چه برایش گفتم؟


برایش گفتم:


«محمد در همه نمازهایم حضور دارد؛


تکبیرة الاحرام که می گویم، یاد سالهای انقلاب می افتم؛ با محمد می رفتیم تظاهرات و او همیشه مشت هایش را گره می کرد و بلنـــــــد الله‏اکبر فریاد می زد.


حمد و سوره را با لحن محمد می خوانم، همان لحنی که هرگاه می رفتیم بهشت زهرا شمره شمره بر مزار دوستان شهیدش می خواند و اشک می ریخت.


رکوع وسجود، مرا به یاد آن لحظاتی می اندازد که محمد متعجب می شد و با لهجه آذری اش چه شیرین می گفت سبحــــــان‏الله.


قنوت که اصلا همان ذکر قنوت محمد است:


اللهم احفظ قائدنا بالقرآن


اللهم انصر جیوشنا بالقرآن


اللهم ارزقنا توفیق شهادة فی سبیلک


به تشهد که می رسم، اصلا چشمانم سیاهی می رود و بیمارستان اهواز و آخرین لحظات بودنش در جلوی چشمانم نقش می بندد. شمرده شهادتین گفت و سلامی به حضرت اباعبدالله و پرکشید.»


 


اینها را برای واعظ شهر می گفتم و بعضی از اهالی مسجد تمسخر می کردند و برخی تعجب.


ولی واعظ شهر فقط گوش می داد.


 


محمد با این بی نمازی من، بودنم اصلا به صلاح نیست.


دخترمان هم که دیگر بزرگ شده، خانواده حاج داوود هفته پیش آمده بودند خواستگاری دخترمان برای پسرشان.


واقعا همدیگر را می خواهند.


دیگر کاری من اینجا ندارم.


 فکری کرده ام که دیگر دوریمان تمام شود و مثل گذشته در کنار هم باشیم.


...


چفیه ترکش خورده ات را امشب جانمازم می کنم.


عکس هایت را از آلبوم عکس هایمان که بعد از رفتنت، بازش نکرده ام، بیرون می آورم و به دور سجاده ام پخش شان خواهم کرد.


از آن عطر مخصوصت که بیش از بیست سال است دستنخورده مانده، به چادر نمازم می زنم و قامت می بندم و باز با همان لحن تو شروع می کنم به غرق شدن در نماز مغرب.


با این وصف حال، شک ندارم که سالم به قنوت نخواهم رسید چه برسد به تشهد و سلام.


نوشته شده توسط : محمد مهدی جلال مآب

نظرات دیگران [ نظر]


+ ایکاش تو همچو اینها بودی و من همچو آنها

یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 ساعت 11:45 عصر

ای کاش همچون پر آوازه ترین تاجر حجاز بودی


 و


من همچون درستکارترین یتیم عرب


چندی در نزد تو به کسب و کار مشغول می شدم


تا یک روز دلدادگی ام را می پسندیدی


و


من پاکدامنیت را


درست مثل خدیجه و محمد صل الله علیه و آله و سلم


-----------------------------------


ای کاش همچون تک دختر عزیزترین خلق خدا بودی


و


من همچو فقیرزاده ای که از کودکی در نزد عزیز ترین خلق خدا رشد کرده


یکی از روزهای آرام مدینه غرق در عرق شرم شدنم را می دیدی


و


من لبخند رضایتت را


درست مثل فاطمه و علی سلام الله علیهما


-----------------------------------


ای کاش همچو شاهزاده بزرگترین پادشاه روم بودی


و


من همچو تنها ترین زندانی سرزمین عراق


شبی خواب مادرم را می دیدی که اسیر شدنت را نوید می داد


و


من روزی با کیسه ای زر، جواهر وجودت را به خانه می آوردم


درست مثل نرجس و حسن ابن العلی العسگری سلام الله علیهم


-----------------------------------


ام نه تو ایهایی


و


نه من آنها


فقط ایکاش تو کمی در دسترس بودی


و


من کمی مرد عمل


اما دریغ که من سالهاست که ترک کرده ام.


نوشته شده توسط : محمد مهدی جلال مآب

نظرات دیگران [ نظر]


+ نشانه های تویی که نیستی

یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 ساعت 11:44 عصر

درست یادم نمی آید کلاس چندم بودیم که به ما گفتند:


خیلی چیزها هست که نمی توان دید ولی وجود دارند.


مثل خدا و فرشته ها، روح و ملکوت آسمان و زمین.


آنها را باید از نشانه هایشان شناخت و حتی به وجودشان یقین داشت.


خیلی وقت است که تو را ندیده ام.


اما تو هستی،


این را باید از روی نشانه ها فهمید؛


تو هستی و هنوز دل به حریفان نبسته ای.


نوشته شده توسط : محمد مهدی جلال مآب

نظرات دیگران [ نظر]


+ مردان تالیایی

یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 ساعت 11:41 عصر

آن ظهر پاییزی که همراهت بیقراری می کرد و به خود می لرزید،


آن ظهر پاییزی که شماره ام را بر روی صفحه همراهت دیدی،


آن ظهر پاییزی دیدی که صفر نهصد و سی و دو، شروع شماره های من است،


آن ظهر پاییزی، آخر تو چرا پاسخ مرا دادی؟


و همصحبتم شدی؟


و همراهم شدی؟


مگر نمی دانستی که مردان تالیایی را ماندنی در کار نیست،


مگر نمی دانستی آنها یک روز بالاخره شماره شان را واگذار خواهند کرد،


یا آن را در داخل کمدشان یا جایی دیگر بایگانی خواهند کرد.


آنها یک روز همراه اول را بر تالیا ترجیح خواهند داد،


و آن روز است که اگر دلت بی تابی کند، راه به جایی نخواهد برد.


 


تو که می دانستی مردان تالیایی را ماندنی در کار نیست.


تو آخر چرا؟


نوشته شده توسط : محمد مهدی جلال مآب

نظرات دیگران [ نظر]


+ زیرزمین بهشت

پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387 ساعت 11:42 عصر

همسر عزیزم


الآن که این نامه را برایت می نویسم، یک هفته است که از محشر می گذرد؛ یک هفته است که از هم جدا شده ایم و یک هفته است که ما را آورده اند زیر زمین بهشت؛ جنب موتورخانه و تاسیسات عریض و طویل قسمت شمال شرقی بهشت، همان جا که تو هستی.


این جدایی اصلا برایم قابل فهم نبود.


همان روز یک اعتراض نامه برایشان نوشتم و گفتم آخر این چه عدالتی است. من و همسرم در تمام مراحل زندگی در کنار هم بودیم؛ اگر مسجدی رفتیم یا هیئتی شرکت کردیم، همیشه با هم بودیم.


اگر صدقه و خیراتی دادیم، با هم تصمیم گرفتیم از خرج زندگی بزنیم و انفاق کنیم.


آخر چرا او را به بهشت فرستادید و مرا به موتور خانه بهشت.


باورت نمی شود. دیشب یک تیم تحقیق و تقحص آمده بودند به اعتراض من رسیدگی کنند.


دی وی دی اعمال و من و تو هم همراهشان بود. همان که روز محشر به گردنمان آویزان کرده بودند.


اکثر ستون‏ها و ردیف های اعمالمان شبیه هم بود مگر یکی؛ که گویا ضریب تعیین کننده ای هم برای آن ستون در نظر گرفته بودند.


پرسیدم: این ستون چیه؟ چرا برای همسرم این ستون اینقدر درخشان و نورانی است و برای من بی فروغ و سرد.


آنها پاسخ دادند: چادر.


همین یک کلمه.


همان که در تابستان و زمستان هر وقت از خانه بیرون می رفتیم بر سرت می انداختی و چقدر زیبا تر می شدی.


و من -که شکر بر سر من- گاهی وقتها به تو می گفتم که به نظر من پوشش کامل الزاما به چادر نیاز ندارد.


ولی تو حرفهایی می زدی که من تازه آنها را می فهمم.


 چرا که اینجا مسئولان تحقیق و تفحص هم همان حرفها را می زنند.


و من تازه می فهمم که چادر مشکی تو فقط یک پوشش و حجاب نبود.


یک شعار بود.


یک شعار بلند هم ملی و هم مذهبی.


بیعت زنانه‏ات بود با حکومت صالحان.


برایت هم وضو بود هم نماز و هم روزه.


پس تو همیشه دائم الوضو بودی و دائم الصلاه و دائم الصوم.


پس بهشت گوارایت.


تو لایقش بودی


حالا آنچه بیشتر مرا رنج می دهد اینست که در تمام حیاتمان تو را نشناخته بودم.


بگذریم...


تو بگو...


چه خبر از آن بالا


بببین! یک سوال. آن بالا چه خبر است که ماشاء الله در شبانه روز یک لحظه موتورخانه‏ی اینجا خاموش نمی شود.


به گمانم اهالی آنجا روزی دو سه بار، وقت و بی وقت دوش و غسل به جا می آوردند.


می دانستی آنچه بیش از همه اهالی اینجا را غذاب می دهد همین صدای موتورخانه‏ی همیشه روشن است، چرا که می دانند چه نعمت هایی را از دست داده اند.


اصلا باورم نمی شد یک روز صدای موتورخانه وسیله عذابم باشد.


راستی...


یک سوال دیگر؛ به شرط آنکه قول بدهی از دستم ناراحت نشوی.


عزیز، این حوری و عروس بهشتی که خدا وعده‏اش را در قرآن داده بود، راستی راستی آنجا وجود دارد؟


قربانت
شوهرت


نوشته شده توسط : محمد مهدی جلال مآب

نظرات دیگران [ نظر]


+ سحرگاه گیسوانت

پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387 ساعت 11:41 عصر

بیا و ببین اطرافیانم را


که حیران و سرگشته بی خوابی های من گشته اند.


نیمه شب ها بر می خیزم


بی هیچ نافله و شفع و وتری


و در حیاط منزل خیره به ماه می مانم.


آخر آنها نمی دانند که تو در شبانه روز فقط یک باز شانه بر زلف هایت می زنی،


و آن سحرگاهان است.


وای از آن لحظه‏ی صبح که عطر گیسوانت در شهر می پیچد.


نوشته شده توسط : محمد مهدی جلال مآب

نظرات دیگران [ نظر]


+ نظر به نامحرم

شنبه 7 اردیبهشت 1387 ساعت 9:1 صبح
جناب استاد صمدی آملی -دانش آموخته برجسته علامه حسن زاه آملی و شارح کتب ایشان- در میانه ی سخنرانی خود در فاطمیه 85 در مسجد امیر المومنین شهرک محلاتی می‏فرمودند که از آنجا که نظر به نامحرم -حتی بصورت اتفاقی و غیر عمدی- اثرات تکوینی مخربی در جسم و جان سالک به جا خواهد گذاشت؛ بهتر اینست که در هنگام وضو چشمان را باز نگه داریم تا قطرات آب شستشو دهنده ی قسمتی از این ناپاکی های حاصل از نگاه غیر ارادی باشند.

علامه تهرانی در کتاب روح مجرد به نقل از جناب حداد از تلامیذ خلوت گزیده‏ی حضرت آیه الله سید علی قاضی نقل می کند که بکار بستن ذکر « یا خیر حبیب و محبوب صل علی محمد و آل محمد » در تطهیر روح و جان از صدمات نگاه ناخواسته به نامحرم بسیار موثر خواهد بود. ( که صد البته مبرهن است که توبه و اضهار ندامت را می بایست  بر این دستورات مقدم داشت.)

لیکن ...
نمی دانم چرا؟ ...
هرگاه تو را می بینم ...
بی اختیار
لب به «و ان یکـــــاد» می گشایم.

نوشته شده توسط : محمد مهدی جلال مآب

نظرات دیگران [ نظر]


+ در عالم تشبیه

شنبه 7 اردیبهشت 1387 ساعت 8:41 صبح

سیاهی یک شب، سپیدی یک ماه، زلالی یک نسیم سحرگاهی، ناگهان اذان صبح


قامت می بندم


تکبیره الاحرام


چادر مشکی ات، صورت رخشان ات، حلاوت نوازش ات، ناگهان صدایم می‏زنی


من جان می دهم


 


تایدییه:


از شوق شکر خنده لبش جان نسپردم


شرمنده ی جانان ز گران جانی خویشم


(شعر از رهبر عزیزمان آیه الله خامنه ای)


نوشته شده توسط : محمد مهدی جلال مآب

نظرات دیگران [ نظر]


+ جای میان زمین و آسمان

یکشنبه 1 اردیبهشت 1387 ساعت 11:8 عصر

برایم همیشه سوال بود


زمین به این سنگینی


اینهمه گردش و دوران و سرعت زاویه ای


خدا کجا و چگونه آن را به آسمان چفت و بست کرده


که خیالش تخت تخت باشد


 


سه شنبه شب بود که جوابم را پیدا کردم


یک بیابان پر از عاشق


یک جمکران پر از منتظر


دمشان ایک نعبد بود و بازدمشان ایک نستعین


سه شنبه شب جایی بودیم که معلوم نبود زمین است یا آسمان


 


مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جاده سه‌شنبه شب قم شروع شد


آیینه خیره شد به من و من به‌ آیینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد
خورشید ذره‌بین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد
وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت
بی‌تابی مزارع گندم شروع شد
موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد
در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد


شعر از برادر عزیزم فاضل نظری


نوشته شده توسط : محمد مهدی جلال مآب

نظرات دیگران [ نظر]


+ دم دروازه بهشت

یکشنبه 1 اردیبهشت 1387 ساعت 11:8 عصر

همیشه که نباید تلخی فراق را به انتظار شیرینی وصال نشست


بگذار این بار فراق تا ابد فراق بماند


دوری و دوستی


بگذار ما دو تا، قانون جدیدی را برای آیندگان بنویسیم


باور کن فراق پر از حرمت و اشتیاق است


سرشار از سکوت است


ولی وصال لبریز از ابتذال و کلام است


و اینها اصلا خوب نیستند


بگذار تو را همیشه با بی خوابی هایم به یاد بیاورم


با بی اشتهایی هایم


با بی تابی هایم


اینجوری زیباتر نیست؟


بگذار قرار وصالمان را بگذاریم دم دروازه بهشت


نوشته شده توسط : محمد مهدی جلال مآب

نظرات دیگران [ نظر]



لیست کل یادداشت های این وبلاگ

[20/4/1387- 5:17 ع] روز جلبک و وزغ روز صدف و مروارید
[22/2/1387- 11:46 ع] همه‏ی نماز‏هایم را باطل کردی، با‏مرام
[22/2/1387- 11:45 ع] ایکاش تو همچو اینها بودی و من همچو آنها
[22/2/1387- 11:44 ع] نشانه های تویی که نیستی
[22/2/1387- 11:41 ع] مردان تالیایی
[12/2/1387- 11:42 ع] زیرزمین بهشت
[12/2/1387- 11:41 ع] سحرگاه گیسوانت
[7/2/1387- 9:1 ص] نظر به نامحرم
[7/2/1387- 8:41 ص] در عالم تشبیه
[1/2/1387- 11:8 ع] جای میان زمین و آسمان
[1/2/1387- 11:8 ع] دم دروازه بهشت
[آرشیو شده ها]